سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم

الهه نور

خود را اسیر دست تمنا گذاشتم

تا در جهان چون "تو شدن" پا گذاشتم

 

دنبال هم نظیر تو گشتم زمانه را

خسته سری به دامن حوا گذاشتم

 

آیینه در مقابله آیینه دیدنی است

وصف تو را مقابل مولا گذاشتم

 

این بوی گل محمدی و یاس درهم از

اعجاز قافیه است که زهرا گذاشتم

 

گرچه نشد شبیه تو باشم ولی ببین

از تو حجاب را به تماشا گذاشتم

 

این دست توست روی سرم یا که چادرم

با افتخار بر سرم آن را گذاشتم

 

من فرق عشق مادری ات را به عهده ی

تفسیر نام ام ابیها گذاشتم

 

تسبیح مرهمی است به دستت به خستگی

آن را نماد صبر و مدارا گذاشتم

 

دلبسته تر شدم به تو محبوبه ی خدا

تا لحظه ای به جای تو خود را گذاشتم

 

مهمان السلام علیکی بهشتی ام

تا در جهان چون تو شدن پا گذاشتم

 


نوشته شده در چهارشنبه 94/1/19ساعت 11:10 عصر توسط نجمه السادات هاشمی| نظرات ( ) |

 

 

 

خم شده زیر بار غم کمرش، خم به ابرو ولی نیاورده است

به همه رو زده است هیچ کسی، به علی رو ولی نیاورده است

در هر خانه را که زد، بستند! گرچه این شهر امید او هستند

شهر غیر بهانه پیشکشی، پیش بانو ولی نیاورده است

سینه فریاد می زند اما، درد را آه می کشد زهرا

پیش مولا گزیده لبها را، اسم پهلو ولی نیاورده است

کوچ کرده است خاک کوچه نشین، پای چادر سیاه بی کسی اش

هیچ همدرد دیگری جز درد، رو به این سو ولی نیاورده است

سر به دیوار می گذارد امیر: «فاطمه! چشم وا بکن» اما...

 به جز این بار روی حرف علی... هیچ وقت او "ولی" نیاورده است

 


نوشته شده در شنبه 92/1/24ساعت 1:9 عصر توسط نجمه السادات هاشمی| نظرات ( ) |

 

 

هیچ وقت از تو گفتن آسان نیست

شعر گفتن که جای خود دارد

گرچه هر شاعری به نام شما

یک سروده برای خود دارد

 

چندمین مرتبه است می خواهم 

جمعه باشد و شعر بنویسم

بنویس اشک بیت بیتش را

تو به پهنای صورت خیسم

 

صبر پایان دلنشین دارد

وصل بی انتظار شیرین نیست

دلمان خوش شده به این جملات

ولی انگار چاره جز این نیست

 

این تصور چقدر دلچسب است

با طلوع دعای آدینه

بدهی اذن رفع دلتنگی

به همه عصرهای آدینه...

 

 

 

 


نوشته شده در یکشنبه 91/3/28ساعت 10:11 صبح توسط نجمه السادات هاشمی| نظرات ( ) |

   

 

دل شکسته ی من را کنار تل ببرید

برای صبر،  توان مرا مثل ببرید

 دم وداع برای حسین، ساغر صبر

کنارچشمه احلی من العسل" ببرید

 نمی بُرَد اگر انگشت دل از انگشتر

دل مرا به غنیمت از این محل ببرید

 تمام روز ندیدم به غیر زیبایی

چه مانده غیر ندامت از این عمل ببرید؟

 توان خار ندارد سه ساله ام، او را

بدون سیلی از این راه لااقل ببرید

 بهانه گیری این طفل، راه حل دارد

ولی خدا نکند پی به راه حل ببرید

نمک به زخم چهل روزمان که پاشیدید

بساط و سینی غم را از این بغل ببرید

 خرابه، خاطره ی تلخ روزگار مرا

به روی دوش عزادار این غزل ببرید

 


نوشته شده در جمعه 90/8/6ساعت 10:51 عصر توسط نجمه السادات هاشمی| نظرات ( ) |

  یاد تو آسمان دلم را فراگرفت

باران بهانه داشت، سراغ تو را گرفت

 چادر به سر کشیدم و یادم نمانده کی؟

دستم میان دست ضریح تو جا گرفت

گم شد دلم حوالی عطر گلاب و عود

از سقف و سنگفرش حرم بوسه ها گرفت

 می گفت روی منبر قلبم کسی خوشا

دستی که دست خواهر مولا رضا گرفت

 هم اسم مادر تو مرا نام کرده اند

این عشق در وجودم از آغاز پا گرفت

 من راه یافتم به تو با دل گرفتگی

ماندم که با وجود تو این دل چرا گرفت؟

 بین زیارت تو و خلوت نشینی ام

یک لحظه دیدمت و همان دم دعا گرفت

 خلوت گزیده را به تمنا چه حاجت است

با آستان دوست به مأوا چه حاجت است

***

آیینه ی رواق تو با آه زائران

همدرد شد شکست به همراه زائران

 شهره است دستگیری خاتون که اینچنین

مشتاق اوست دست هواخواه زائران

 رفتم به زیر سایه دستی که می کشی

بر شانه های هق هق گهگاه زائران

  "من زار عمتی بقم ..." از جود جاده ساخت

بین بهشت و بین قدمگاه زائران

 وقت وداع با تو، قدم سست می شود

بنگر به گام رفته به اکراه زائران

 بانوی آفتابی شهر کویری ام!

با دست خالی آمده ام، می پذیری ام؟

   ***

با شعر، سنگفرش حرم را قدم زدم

هر بیت را مقابل رویت قلم زدم

 هر آینه درخشش تصویری از تو داشت

از تو مثل به پرتو هر صبحدم زدم

  با یک تبسم از تو چنان زیر و رو شدم

که دست رد به سینه ی انبوه غم زدم

 دستم رسید پای بلندای دامنت

از شرم بود بانو اگر حرف کم زدم

 می خواست شعر آینه ی عصمتت شوم

این بیت های توست ولی من رقم زدم

 زانو زده است بر سر خاکت ندیمه ای

آخر شنیده است که در قم کریمه ای....

***

گل، سرخ شد کنار تو از شرم آب شد

از قم گذشت پهلوی کاشان گلاب شد

 آیینه ای به گنبد تو خیره مانده بود

محو جلا و جاذبه اش، آفتاب شد

 شب گفت خاطرات تو را، رو به آسمان

اشکش چکید در غم تو، ماهتاب شد

 احساس شوق و رغبت خواهر- برادری

نامی نداشت، "عشق" سپس انتخاب شد

 باد از حرم به قصد تبرک، غبار رُفت

شد گردباد و گِرد تو در پیچ و تاب شد

 اشکی شفیع می طلبید از دم ضریح

لب وا نکرده بود، دعا مستجاب شد

 ساقی بیا که یار ز رخ پرده بر گرفت

وقتش رسیده است که تا اوج پر گرفت

                                     ***

 بین رسیدن و نرسیدن مرددی

هر چند نیمه راه رسیدن به مقصدی

 یک سال بوده یاد رضا، گوشه ی دلت

هر لحظه می کشیده لبت، آه ممتدی

 ده فرسخ آرزوی تو را قم به انتظار

امید می کشید، سرانجام آمدی

  عادت گرفت زود به تو بیت نور و قم

رفته است روزگاری و اینجا زبانزدی

 غربت به دوش و دوست نواز و کریم‌دست

یک ذره با برادر خود، مو نمی زدی

 هر واژه با نگاه تو از جا بلند شد

در وصف تو به صف شد و ترکیب بند شد 


نوشته شده در سه شنبه 89/12/24ساعت 12:41 عصر توسط نجمه السادات هاشمی| نظرات ( ) |