سفارش تبلیغ
صبا

الهه نور

بنده خدا استاد حسینی اگه می دونست آخر عاقبت طنزسرایی میشه این...

 

آخ چه شیرینی، عینهو پشمک

کاش بشی واسه من، واسه ی منی تک

 از جلوی شما هر روز میشم رد

تا می بینی منو می زنی یه چشمک

 چقد به هم می آیم، کسی نمی دونه

واسه داشتن تو، دلم زده لک

 از بس میام و سر می زنم بِت

می ترسم بهمون یکی بکنه شک

 به اسم هم بشیم مهمونی میدم

بشکن می زنم و داریه و تمبک

 من بله رو می گم و تا آخر عمر

بات هی می زنم جفتک و پشتک

 واسه داشتن تو، با هر رقیبی

حاضرم بزنم هم چونه، هم چک

 اگه محل بِدی به هر کی جز من

میرم می زنمشون دونه دونه تک تک

 گفتی صبر کنی مال تو میشم

صبرم چه کمه پراید هاش بک

 

 


نوشته شده در پنج شنبه 88/2/10ساعت 12:33 صبح توسط نجمه السادات هاشمی| نظرات ( ) |

چقدر حوصله ی شعر گفتن ندارم، محصولات سال جدیدم شده شامل چند تک بیت و چند ده مصراع .

پس باید سر بزنم به وبلاگا شاید حسی تزریق بکنن و چیزی شبیه شعر تراوش بشه.

 

از در وبلاگه زهرا هاشمی میرم داخل.. پر از حرف راسته، حسابی تحریکم می کنه به روز نکنم. راس میگه اصلا چه اهمیتی داره سال تحویل شده و حسابی خوشم میاد که نوشته کی ناراحت میشه که تبریک عید نگم و کی خوشحال میشه که عید مبارکی بکنم، خب میرم سراغ زهرا خفاجی شاید کمی متحول بشم ولی گویا تحول سرایی اون هم  تموم شده، ولی حسابی به روز کرده و من نیومدم بخونم، لینک اعظم سعادتمند رو از همونجا باز می کنم و چقدر من از این دختر خوشم میاد و بس که شعراشو تو خونه خوندم تا بگم "نمی خواهم.." مورد اعتراض قرار می گیرم. می بینم کامنت هایی که قبل از عید براش گذاشتم نیست، یعنی شاید از فیلتر مدیر رد نشده، شایدم من خواب بودم و برای یکی دیگه کامنت گذاشته بودم، بماند وقتی صفحه ی وبلاگ مرسا باز میشه و بالاخره چشمم به یه غزل میفته، چشام برق می زنه و بیت اولش چقدر به دلم می شینه و بگی نگی حسودیم میشه که چرا این مضمونو من با یه غزل جدید نگفتم، خب حالا که روحم کمی تلطیف شد باید به خواهرشم سری بزنم.. ملیکا با اولین غزلش جلوم می ایسته و از اول تا آخرشو می خونه. از اولین به اصطلاح غزل من که خیلی بهتره.. میشه گفت آینده ش روشنه – میرم خونه ی خانم وقار نه ببخشید وبلاگ وحیده گرجی .. طفلک برام گل کامنت گذاشته و من نیومدم حتی کمی آب بهش بدم نخشکه باید براش یه کامنت گل کاری کنم ولی الان فقط زمان سرکشیه ببینم دنیا چه خبره. برای انتخاب وبلاگ برادران همیشه تا هنوز و البته صفحه ی کامنت هاش منو ترغیب می کنه اول بشه، و این بار جوابیه ای که تو صفحه ی اول کامنته سرحالم میاره . فکر کنم این شعرو من کمی دیر شنیدم - ولی خودمونیم از ایشون بعید بود-  بعد هم  پرسه می زنم درخیال و شعری که مثل همیشه حرف نداره. البته احرف برای گفتن زیاد داره و کمی بیشتر از اندازه غبطه می خورم به ابیات آفریده شده و اخوانیه عاشقانه ای که به به و چه چه همه رو هم درآورده. کاش من هم یه اختیه برای خواهرم بگم، نه لازم نکرده چون مطمئنم خوب از آب در نمیاد. . وبلاگ ممدوح رو با احتیاط باز می کنم، عشق زلال اصلا یه جورایی سنگین میشم میرم داخل .. حسابی آبی میشم و یا احتیاط می رم بیرون و دل نوشته های یا کریم ها و مریم ها را می خونم و آخر سر هم میرم به خاکستر سرد سری بزنم و همون خوابی رو می خونم که برام تعریف کرده بود و بهش گفتم بهت الهام شده و خندیدیم ...

خب حالا چقدر مطلب دارم برای به روز کردن و شاید امشب از یک بیت بیشتر شعر بتونم بنویسم.


نوشته شده در یکشنبه 88/1/23ساعت 12:1 عصر توسط نجمه السادات هاشمی| نظرات ( ) |

 برای لحظات شیرینی که با هم در سفر داشتیم:

 

 

از کجا می آیم 

از فضایی تهی از نام و نشان می آیم

از سراپرده ی اسرار نهان می آیم  

از فراسوی زمان می آیم

رو به رو گنبد هارونیه 

پشت سر مقبره ی فردوسی

همچنان از عقب سر نگران می آیم

موج مهتاب شب شهریور

و شنای شب شهریور در چشمه ی نور

آسمان خوشه ی پروین جوزا

کره ی کامل ماه

آه

شب شعر و تب شعر

هر چه می خواهم ساکت باشم

باز اما به زبان می آیم

طوس در خلوت شب

در و دروازه یله

مست اندیشه و اشراق شکوفا شاداب

دلش و دستش پاک

جرعه ی جان و خرد

می فشاند بر خاک

چه بگویم به کجا رفتم پیر

وز کجا دارم اینگونه جوان می آیم

از تماشای بی پرده ی شعر

از حضور کلمات عریان

از فضایی که توان دیدن و گفتن نتوان می آیم

از مزار اخوان می آیم

                                         مرتضی امیری اسفندقه

 

----------------------------------------------------------------------------------

چهره در هم کشید و با اندوه، از ته دل بلند آه کشید

هر کسی که به حجله خیره شد و عاقبت دست از نگاه کشید

 متن اعلامیه سراسر بغض، دست گلچین روزگار و جوان..

یک روبان دور قاب زندگی آن پسر، یک خط سیاه کشید

 لا اله... و صدای گریه به هم متصل بود و پیکرش می رفت

جذبه ی چشم هاش در تصویر، همه را پشت خود به راه کشید

 مهره های پیاده مشکی پوش، پیش رفتند و مات می ماند او

زندگی روی دیگرش را زود به رخ مرد بی گناه کشید

 تن او بین رنگ دلخواهش، بوی نمناک خاک را حس کرد

گورکن ماهرانه روی سرش، سنگ را مثل سرپناه کشید

 با خودش گفت فرق هم که نکرد، من که عادت به بی کسی دارم

شاید آمد کسی سر خاکم، دستی از لطف گاه گاه کشید

 

 


نوشته شده در سه شنبه 87/12/13ساعت 12:56 صبح توسط نجمه السادات هاشمی| نظرات ( ) |